عاشقانه

عشق- زندگی - عشق یعنی نرسیدن - عشق یعنی خودت


تمام خستگی هایت را یکجا میخرم !

تو فقط قول بده ...

صدای خنده هایت را به کسی نفروشی ...!

نوشته شده در ساعت توسط سید.ع. موسوی| |

کاش یکی بیاید و حالم را بهم بزند


مدتی است تهنشین شده خوشحالی ام....


نوشته شده در ساعت توسط سید.ع. موسوی| |


نمیدانم مانکن ها را برای چه ساخته اند!؟


من که تمام لباس ها را تن تو میبینم.


نوشته شده در ساعت توسط سید.ع. موسوی| |

همه چیز را فروختم

جز آن صندلی که جای تو بود

شاید...

آن روز که برگشتی خسته باشی!!!

نوشته شده در ساعت توسط سید.ع. موسوی| |

هربار به تو فکر میکنم

یکی از دکمه هایم شل می شود

انقراض آغوشم یک نسل به تاخیر می افتد و چیزی به نبضم اضافه می شود که در شعرهایم نمی گنجد.

کافیست تو را به نام بخوانم تا ببینی لکنت، عاشقانه ترین لهجه هاست.

و چگونه لرزش لبهایم دنیا را به حاشیه می برد.

دوستت دارم با تمام واژه هایی که در گلویم گیر کرده اند.

و تمام هجاهای غمگینی که به خاطر تو شعر می شود.

و خواستن تو جنینی است در من که نه سقط می شود و نه به دنیا می آید.

نوشته شده در ساعت توسط سید.ع. موسوی| |

چشمانت ارتش هیتلر بود


و دل من لهستان بی دفاع...

نوشته شده در ساعت توسط سید.ع. موسوی| |

همه چی از یاد آدم میره


مگه یادش که همیشه یادشه....


.....................................................................


خورشید جاودانه میدرخشد در مدار خویش

 

ماییم که پا جای پای خود مینهیم و غروب

میکنیم هر پسین


آن روشنای خاطر آشوب


در افق های تاریک دور دست


نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین

مرا به طلوعی دوباره میکشاند


ای راز


ای رمز


ای همه ی روزهای عمر مرا اولین و آخرین.



نوشته شده در ساعت توسط سید.ع. موسوی| |

نوشته شده در ساعت توسط سید.ع. موسوی| |

یادت را از من نگیر


بگذار من هم مثل سهراب بگویم !


دلخوشی ها کم نیست ... !

نوشته شده در ساعت توسط سید.ع. موسوی| |

امروز دوباره به یاد تو گریه کردم...

فراموش نمیشوی.

شدی ملکه ی شکست ناپذیر ذهنم.

دیگران در زندگی من درجه می گیرند ،

بر اساس شباهتی که به تو دارند.

نوشته شده در ساعت توسط سید.ع. موسوی| |

میـــــــــــــم ... مثلِ مـــــرد

او "مـــرد" است دستــــانش از تو زِبرتر و پهن تر است

صورتش ته ریشى دارد

قلبش به وسعـــتِ دریــــا

جـــاىِ گریـــــه كردن به بالكن میرود و تنـــهای را میبلعد... ...

او با همــــان دستان پهن و زبرش تورا نوازش میكند

با همان صورت ناصاف و ناملایم تورا میبوسد و تو آرامــــ میشوى

آنقــــدر اورا نامــــرد "نخوان"

آنقدر پول و ماشین و ثـــــروتش را "نسنج"

فقط به او "نــــخ بده" تا زمین و زمان را برایت بدوزد

فقــــط باهاش "روراست باش" تا دنیا را به پایت بریزد.
نوشته شده در ساعت توسط سید.ع. موسوی| |

برفها را دوست دارم ...


چه سخاوتمندانه پیراهن سفیدشان را زیر پاهای کثیفمان پهن میکنند.


برچسب‌ها: برف, کثیف
نوشته شده در ساعت توسط سید.ع. موسوی| |

تمام تنت را خط به خط مرور میکنم ...

به لبهایت که میرسم گریه امانم نمی دهد.

به راستی که لب های تو احساسی ترین خط داستان توست...

نوشته شده در ساعت توسط سید.ع. موسوی| |

وقتی که تو رفتی فهمیدم که هیچی نیستم....


حتی مخاطب یک سلام دسته جمعی....

نوشته شده در ساعت توسط سید.ع. موسوی| |

عشقم دیگه با من نیست.قبلا ها بعضی وقتها


اسهای گوشیم گیر می کرد و نمی اومد،                   


گوشیم رو خاموش و روشن می کردم


تا اس هام بیاد.حالا به خودم میگم


هزار بار هم گوشیت رو خاموش و روشن کنی


اسی نمیاد،تنها چیزی که گیر کرده بغضی در


گلوست.......

نوشته شده در ساعت توسط سید.ع. موسوی| |

تو بنیان گذار جمهوری عاشقی بقیه سالهای عمرمی


و من رعیت محتاج دیکتاتوری تو...............

نوشته شده در ساعت توسط سید.ع. موسوی| |

تو پیش هر کس که میخواهی بخواب..................


من هر شب نصف تشکم را برای تو خالی میگذارم..............



نوشته شده در ساعت توسط سید.ع. موسوی| |

شاید ، نه ،


حتما ، پروانه در ذهن پاکیزه ی قاصدک ، رویایی زیبا بوده ،


که امروز رویای زیبای مرا با خود به آسمان می برد ،


برای برآورده شدن .....


قانون وصل را که میدانی !؟


قاصدکی تنها می یابی و آرام


در حضور کوچکش نجوا می کنی ،


برای رسیدن ...


آن گاه با نفس های گرمت همراهش می کنی و


چشم به راه جاده ، به انتظار می نشینی تا زمانش فرا رسد.


نه...


انتظار چندان خوشایند نیست.


اما تو چاره ی دیگری می دانی گل سرخ من !؟


روزها ، هفته ها ، ماه ها و سال ها پی در پی می گذرند و


چشمان خسته ی من همچنان خیره به جاده مانده.


نمی دانم جاده تا کی در مقابل چشمانم دوام خواهد آورد!؟


اما می دانم که روزی می آید.

نوشته شده در ساعت توسط سید.ع. موسوی| |




آغوشم را باز کرده ام..................



اگر نیایی ، به مترسکی میمانم...................

نوشته شده در ساعت توسط سید.ع. موسوی| |



کاش زندگی مانند صفحه ی شطرنج بود.


هر وقت خسته می شدیم  صفحه را بهم میریختیم.


و میگفتیم: از اول...................

نوشته شده در ساعت توسط سید.ع. موسوی| |



دارد عادتم میشود که با دلهره تو را ببوسم..........


مثل گنجشک ها که هرگز آسوده از زمین دانه نمی چینند.................

نوشته شده در ساعت توسط سید.ع. موسوی| |

من هر شب موهایم را شانه میکنم.


صبح که بیدار میشوم موهایم پریشان است.................


من هر شب خواب سر انگشتان تو را میبینم.................

نوشته شده در ساعت توسط سید.ع. موسوی| |

بخواب تا نگاهت کنم و برای هر نفس تو بوسه ای بنشانم به طعم هرچه تو بخواهی.................

نوشته شده در ساعت توسط سید.ع. موسوی| |




دلم از ندیدنت پر است ، پر پر پر..................... 


آنقدر که گاهی اضافه اش از چشمانم سرازیر می شود..................

نوشته شده در ساعت توسط سید.ع. موسوی| |

زین پس پیراهنت را وارونه می پوشم.

تا مرا در اغوش بکشی............................

نوشته شده در ساعت توسط سید.ع. موسوی| |

بیا و فکری کن به حال دوست داشتنت..................

جا نمی شود در من ...........................................

نوشته شده در ساعت توسط سید.ع. موسوی| |





از رفتنت ساعت شنی گذاشته ام..................

یک صحرا گذشته است...............


نوشته شده در ساعت توسط سید.ع. موسوی| |


تو مرجاني      

        تو در جاني

         تو مرواريد قلتانی                                              اگر  قلبم صدف باشد

  ميان آن تو پنهاني....

نوشته شده در ساعت توسط سید.ع. موسوی| |

نمیدانم کجای خوب این قصه ایستاده ای !



که از حواس خوب لحظه هایم پرت نمیشوی.................

نوشته شده در ساعت توسط سید.ع. موسوی| |

 


نوشته شده در ساعت توسط سید.ع. موسوی| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت